رکسانا جونرکسانا جون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

رکسانا فرشته کوچولوی من

بعد از چهارماهگی

   جوجوی قشنگم این روزا کارای جدید زیادی انجام میده به شکم برمی گرده، یه صداهایی مثل ب ب ب، ن.ن.ن و این چیزا از خودش در میاره، و بلند بلند می خنده از اونایی که دل آدم و می بره اون ور ابرا .............                               ...
26 شهريور 1392

خبرای خوش برای بابا رضا

چون می دونم ندیدن خنده های نازت اصلا کار آسونی نیست برای باباییت چند تا عکس جدید گذاشتم ببینه دختر نازش چقدر بزرگ شده ماشاالله.    بخورم اون لپاتو عسل من    میمیرم برات عشق من                     این هم از خنده های شیرینش که می دونم دل بابایی براش یه ذره شده...... ...
8 تير 1392

ماجراهای فندق

به نقل از مامانی: این روزا  بلایی شدی برا خودت. شبا همه رو دست میندازی چطور؟!!!می گم براتون... شب ها وقتی برقهای خونه خاموش می شه هرچی گوسفند میشمرین تموم نمیشه چشاتون تو تاریکی برق می زنه یه سکوت کوچولو و سپس صدای گریه و جیغ و ویغ نی نی جون. همه نگران که... خدا مرگم چی شد!!!!! برق و که روشن می کنن لبخند ملیحی بر چهره دخمل کوچولو نقش می بنده .  اگه دوباره برق خاموش بشه بازم همون بساطه. البته جونم براتون بگه که  ماجرا اینجا تموم نمی شه. تازه بعد از لبخند یه اوامر دیگه ای هم دارین جوجو. چیییییی؟ بععععععله........ یه نگاه به مامانی و یه نگاه به بابایی و یه لبخند جوجویی که چی حالا؟!!!!!!که باید باه...
29 خرداد 1392

قناری

بابایی این روزا یه اسم جدید برات گذاشته "قناری کوچولو" ......چقدر بهت میاد!!!!!!!!!!!!! مامانی میگه صبحها میام میبینم که پاهای کوچولوی تو تو دستشه و داره باهات صحبت میکنه. می گه مثل یه قناری کوچولو آواز می خونی و به همه بیدار باش میدی و همه بیدار می شن به خاطر دیدن تو. قناری کوچولوی من! جای من خالیه....... دایی مجید هر روز صبح میاد سراغت و تو کلی ذوق می کنی و پاتو میزنی به دستش و با چشات ملتمسانه ازش میخوای که بغلت کنه و راه ببره. اونم به خاطر لبخندی که از تو پیشاپیش هدیه گرفته، یه گردش کوچولو تو خونه مهمونت می کنه. ...
22 خرداد 1392